خرید بک لینک
خیلی سال قبل با مینا عادت کرده بودیم به لالایی خوندن با کام بسته، و بدون کلمات، صدا از عمق حلق و‌ کام بسته خارج میشد و عجیب دلچسب بود، هم شنیدنش هم تکرار کردنش، صدای لالایی رو ضبط می‌کردیم و تو سکوت آخر شب تو اتاق پخش می‌کردیم، شبای عجیبی بود؛ همون شبایی که محمد شب‌کار بود و من خونه بابا اینا می اومدم و تو اتاق مینا رو تخت دو نفره می خوابیدیم، حوالی ساعت شش امروز فیلمی رو دیدم که فارغ از موضوع خودش با لالایی بدون کلمه ش قلاب انداخت و روح منو از اون روزا کشید بیرون.گیِرمو دل تورو گومِس رو تا همادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رادین شجاعی تاريخ: يکشنبه 18 مرداد 1405 ساعت: 6:35

لنز طبی چشمم را در آوردم و پوستم را با روغن کرچک و بادکش‌ ماساژ دادم، نخ دندان کشیدم و مسواک زدم، صورتم را برای بار دوم با فوم شستم و آبرسان زدم، مرطوب کننده هم زدم و روغن ترکیبی به مژه و ابرو ها کشیدم، نایت گارد جدید را از قاب درآوردم و شستم و رفتم تا آشپزخانه و دو لیوان آب خوردم و یک لیوان آب به دست در تاریکی راهرو رفتم جلوی کتابخانه و کورمال کورمال یک کتاب نو از بسته‌ی کتاب هایی که همین دو روز پیش پیک آورده بود و‌ تحویل نگهبان داده بود و من فردا صبحش درون کتابخانه چیده بودم برداشتم و آوردم درادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رادین شجاعی تاريخ: يکشنبه 18 مرداد 1405 ساعت: 6:35

تصور می کنی قوی شدی! پوستت کلفت شده! بازم می تونی بزنی به دل ماجرا، بازم می‌تونی جمع کنی همه چی رو، بازم می تونی زخماتو خودت رفو کنی، بازم می‌تونی، بازم می تونی، بازم می‌تونی والله که دیگه نمیشه، این پوست انقدر کلفت شده که مفصل ها دیگه حرکت نمی‌کنه، این درد انقدر زیاده که زندگی کردن عادی یادت رفته، مگه آدم‌ چقدر طاقت داره! هر چند وقت یکبار کنترش صفر بشه و اد از سر شروع کنه، ما قوی نبودیم چاره نداشتیم، ادا قوی ها رو در آوردیم، حالا هم یه سری وقایع پا گذاشتن رو خرخره‌مون نمیذارن نفس بکشیم، یه سرادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رادین شجاعی تاريخ: يکشنبه 18 مرداد 1405 ساعت: 6:35

تند تند می نویسم و اشک می ریزم، کلمات مثل عنکبوت های مرده و مچاله شده پخش شدن رو کاغذ و هیچ تکونی نمی‌خورن! از متن فیلمنامه پرت می‌شم به زندگی واقعی، به یه چیز بی ربط! ذهنم پر از خرچنگ شده، صدای راه رفتن و‌ چنگالاشون میاد که به هم میخورن، سرمو تکون نمیدم مبادا صداشون به خاطر تکونای من بیشتر بشه!، خودکار خوب نمی چرخه رو کاغذ، باید بگردم قلم و کاغذ مناسبمو پیدا کنم، دیگه نه تایپ آرومم می‌کنه نه نوشتن رو کاغذ، کلمات پشت هم می‌ریزه رو کاغذ، مثل شیر آب، کاغذ رو‌ گرفتم زیرش که بشینه روی کاغذ.میرم تو کادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رادین شجاعی تاريخ: يکشنبه 18 مرداد 1405 ساعت: 6:35

سی‌و‌پنجی که سر رسید با جسوری و صبوری و سمجی! یکسالی که آن قدر چرخ زدم که حالا خودم هم خودم را نمی‌شناسم!!! یک من جدید سبز شده در این جسم، پیرتر شدم و توأمان جوان تر، خطر کردم و به قعر اقیانوس اطلس درونم رفتم! و بر لبه‌ی سی‌وشش می‌دانم که من سرتق و پر روی درونم برای «رسیدن» اصلا دست بردار نیست و حاضر است خیلی بیش از خیلی سمج باشد و زبل! خیلی قرار است بازی داده نشود و مثل بچه پر روها تخس باشد و کم نیاورد، قرار است سی و ششِ پر از بالا پایینی در پیش باشد که کف دستم پر از تاول و زانوها خونی باشد اادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رادین شجاعی تاريخ: يکشنبه 18 مرداد 1405 ساعت: 6:35

شب‌ست، همه شش نفر دیگر در این خانه خوابند و من بیدارم، نشسته‌ام در نشیمن و فکر می‌کنم، قدرت به بستر رفتن را ندارم، امشب سر شب یکهو حس کردم تمام نشخوارهای اگزیستانسیالم که در روانکاوی سال نود و هشت دود شده بود و رفته بود هوا، به یکباره برگشتند و مرا در حالی که پای سینک ظرف می‌شستم از پشت در آغوش کشیدند، یکهو به خودم لرزیدم و آن ها همه در من ته نشین شدند، و حالا از بامداد فردا عجیب می‌‌ترسم و هیچ علاقه ندارم بخوابم و فردا که باید خیلی زود برخیزم، پس از پنج سال دوباره آن ها را ببینم که در بسترم به ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رادین شجاعی تاريخ: يکشنبه 18 مرداد 1405 ساعت: 6:35

یه خمپاره خورده درست وسط برجک راهبردیم؛ میگرن داره نصفم ‌می‌کنه، اهدافم پاره پاره افتاده یه گوشه، چهل روز آنفولانزای قطع نشونده اعصابم رو نموده! در خوف و رجا مثل کِلکی سی و پنج ساله بالا پایین میشم، دلخورم، رنجورم ولی با همه اینا من پُر رو هستم و ابداً از رو نمی‌رم! و نخواهم رفت. این نوشته کاربردش فقط واسه چند سال بعده که برگردم به پشت سر نگاه کنم و خمپاره فعلی رو به یاد بیارم و یادم نره من آدم از میون خمپاره دویدن و ساختن و مین خنثی کردن و تخریب‌چی بودنم!ا ین برجک لاجون رو سرپا می‌کنم و ادامهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رادین شجاعی تاريخ: يکشنبه 18 مرداد 1405 ساعت: 6:35

نارنج  همیشه طعم غذاست ، از گلش هم مربای بهارنارنج  پخته میشه  اما کسی توجه نمی کنه به دونه به نارنجـــــــــدونه.  بس  بذارید خودمو معرفی کنم ؛ خوشبختم نارنجدونه هستم :)اینجا وجود داره تا روزانه های  منه دونه که توی دل یه نارنجم ثبت بشه ، گاهی هم خاله زنک بازی های اطرافم رو مدیریت می کنم ، ذهنم در طول روز با دیدن هر چیزی فعال میشه و توی ذهنم صدای ماشین نویسی میاد ، در طول روز چندین و چند پست توی ذهنم ثبت میشه اما پست های کمی هستند که مجال ثبتشون رو  تو این صفحه پیدا می کنم و خلاصه اینکه   به نارنج حس خاصی دارم ؛ انگار اونم همین طوره ، حس می کنم  من باید نارنجدونه باشم !در ضمن میخوام مطلـــــــــع باشید که اسم  " نارنجدونه "  در فضای وب و واقعی منحصر به همین صفحه است ، و اگر نظرات توهین آمیز با این نام مستعار دریافت میکنید ، مربوط به شخص بنده نخواهد بود ، اون شخص فقط یه چپاولگر اسم مستعاره که میتونه هر اسمی رو چپاول کنه؛تیر ماه سال نود و چهار طی یک اتفاق تلخ در سرورهای بلاگفا بخش بزرگی از آرشیو این وبلاگ و ایضاً کلی وبلاگ دیگه از بین رفت ؛ اتفاقی که باعث قتل تعداد زیادی روح وبلاک نویس شد ، وبلاگ ها به مرگ های موقت و دائم فرو رفتند ، اگر اصطلاح «ازگور برگشته» ترسناک و نا مناسب نباشه می تونم بگم نارنجدونه هم جز همین دسته ست حالا بعد از چندسال خاموشی اجباری و غم از دست دادن آرشیو وبلاگی که درست مثل سوختن دفتر خاطرات دردناکه ، برگشتم تا دوباره بنویسم ، امیدوارم اعتماد مجددم به بلاگفا به خروجی زشتی ختم نشه ، گرچه ممکنه بشه! اما مهم نیست تفاوت اینجاست که من حالا دیگه از ریسک کردن نمی ترسم!!!! وقت کمتری رو اینجا میگذرونادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رادین شجاعی تاريخ: يکشنبه 31 تير 1403 ساعت: 14:01

میدانم یک روز من یا تو داغ یکدیگر را می بینیم؛ آن روز آن که رفته و جنازه شده! عجیب خوش به حالش خواهد بود، و دردا به حال سیاه آن که خواهد ماند و این خاطرات را شخم خواهد زد، با اینکه داغ عزیز دیدن سخت مشکل ست من می دانم که خودخواهی محض است که من بخواهم تو داغ مرا ببینی، یک لایه ظریفی از خودخواهی و دگرخواهی این وسط هست که سال ها می توانم از آن برایت ببافم و ببافم. القصه که می شود بگویم داغت را ببینم، چون طاقت ندارم با روحم بالای سرم قبر خودم! اشکت را ببینم، شایدم یک سناریو ثانویه؛ هر دو با هم راهی دیار باقی شویم :))) جِررربه قول خودت که:بعد سالیان زیاد قبل من بارت را ببند و برودلم نمی آید غصه نبودنم روی دوش های تو سنگینی کندبه قول شاعر:زودتر از من بمیرتنها کمی زودترتا تو آنی نباشی که مجبور استراه خانه را تنها برگردد... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رادین شجاعی تاريخ: يکشنبه 31 تير 1403 ساعت: 14:01

موهام عملا جو گندمی شده، یکسال و نیم بیشتره از آخرین باره که رنگ و دکلره به خودش دیده، و دروغ چرا من همون بار آخر و چند دفعه قبل هم فقط به یک دلیل دستی به سر این موها کشیدم، «بابا» آره بابا تنها دلیل ماجراست و شاید هنوزم باشه. چند سال اخیر هر بار موهامو دید و سفیدی هاش رو نگاه کرد یه آهی کشید و گفت: «خودتو پیر کردی»، هر بار همین دیالوگ، هر بار همون دست کشیدن، بی هیچ تغییری، و خب قلبم فشرده میشد با هر تکرار این داستان، و از سر همین تن می دادم به رنگآمیزی این موها زیر دست مشاطه گرا!، سر جمع شاید تو عمر ۳۴ ساله م این موها پنج بار رنگ شدن رو به خودش دیده، و حالا موندم تو دو راهی عجیبی، بذارم جوگندمی بمونه، یا بازم فیلمش! کنم به خاطر بابا!حقیقت همینه، سفید شدن مو یه چیزه و من باهاش مشکلی ندارم، اما الان سه سالی هست که نیک میدونم والد دوست نداره رنج فرزندش رو ببینه، ولو به قدر موهای سفیدی که ممکنه پشتش کلی فکر باشه که چرا بچهم این شده. می دونم والد از رنج فرزند آگاهه و با یه نگاه تا آخر ماجرا میره، اما دلم نمیخواد همه چیز عیان باشه، میخوام بازی بِکِشم از خودم رو این صحنه تا حداقل بابا و مامان فکر نکنن چه خبره. داستان همینه انسان در رنج آفریده شده و اگر فکر کنی زمانی هست که رنج رو میشه حذف کرد و فقط خوش بود، اون زمان باختی! چون این دور باطل رسیدن به بی رنجی خودش رنج مدامت خواهد بود و یکهو به خودت میای میبینی که ای داد عمرم رفت و رنج و رنجوری با من موند که موند، شُل کن، که دردت نگیره و لبخند بزن :) یه لبخند گشاد و عمیق از قلبت... خب چی شد رنگش کنیم؟! فیلمش کنیم یا بشینیم رنجِ نگاه والد رو تماشا کنیم!نگاه کن چه رهام اینجا! کاش میشد همین الان همینقدر رها میبودم، مثل یه گنجشکادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رادین شجاعی تاريخ: يکشنبه 31 تير 1403 ساعت: 14:01

نیم ساعت پیش بود، یکچیزی تماشا می کردم که مربوط به هدف گذاری کاریم در آخرین روزهای هزاروچهارصد و یک بود، یک هدفی که مطمئن بودم تکان دهنده و موثر خواهد بود! باورش برای خودم هم سخت بود که این هدف عریض و طویل را مچاله کردم و با تمام ساعت های زحمتی که در هزارو چهارصدودو خرجش کردم بی خیالش شدم! هدف قلمبه و چاق و چله ای برای هزاروچهارصدوسه و سال های پیش رو برای خودم پیچیده ام که خب راستش شما که غریبه نیستی! (شمایی که مدام نارنجدونه را میجوری میگم! و شب و روز اینجا بیتوته میکنی و نمیشناسمت!) این هدف از آن هدف هاست که وقتی بهش فکر می کنم اول در کامم شیرین می شود، سپس اعماق قلبم می لرزد و ناگهان در شکمم یک بلور گران قیمت تولید چِک میشکند و خرد و خمیر می شود، سپس! اوممم سپس یکهو تمام بلور خرد شده می ریزد کف دلم و تمام دلم رها می شود!فکر کردن به این هدف جوری مرا می لرزاند که گویی هر لحظه دارم با سه چرخه هندی از مسیرکوهستانی که یک سمتش کوه است و یک سمتش دره و تمام حاشیه راه را سیلاب شسته سقوط می کنم به اعماقش!هدف جدیدم خیلی غول بی شاخ و دمی ست! ماندم چطور می خواهم شیشه عمرش را پیدا کنم و بشکنمش!!! اما عجیب تنم میخارد! تنم می خارد برای رفتن به این مسیر ترسناک! و پر هیجان؛ هر قدر به سختی مسیر فکر می کنم و دلم می ریزد بیشتر مصمم می شوم برای فتح قله و خب همین آدرنالینِ خارش هایِ بی نهایت روح و ذهن من است! حالا این روزهای نخست فروردین ۱۴۰۳ برای من شبیه همین نشیمن بهم ریخته و درهم ست!، شبیه روزهایی پس از اثاثکشی! که نمی دانی اسمت چیست و این وسایل مال کیست و چرا مینیمال تر نزیستی خیر سرت! باید کمر ببندم و شروع کنم به حرکت! به جمع کردن این نشیمن تاریک روشن مغزم! که تا غروبش اندکی بادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رادین شجاعی تاريخ: يکشنبه 2 ارديبهشت 1403 ساعت: 11:23

خدایا! اگه اون بالا هستی و صدای منو میشنوی! لازمه بگم من پنج سال پیش همین روزا صدای خرد شدن استخوونهام رو شنیدم، برنامه چیه! قراره بریم اد از سر!!! فاک فاک فــــاک...


برچسبها: گریستن, تا مرز, کوری

برچسب: نویسنده: رادین شجاعی تاريخ: يکشنبه 2 ارديبهشت 1403 ساعت: 11:23

جدیدترها گاهی حالِ بد و خیلی بد که میاد بالا روی روحم شناور میسه، باید بیام یه فیلم دیدنی ببندم بهش که سنگین بشه و غرق بشه تو اعماق وجودم... میگم جدیدترها! حالا فکر نکن از قدیم این بوده! قدیم فیلم حال خوبی بود که میبستم به دُم روحم! و منو پرتاب میکرد میون ستاره ها!!! یه سرشب تا طلوع سپیده چند تا لیوان چای و ناپلئونی بلعیده میشد و فیلم ها پشت هم پخش میشد، یه سرشب تا صبح چهار تا فیلم!!! ای منِ سگ جونِ قدیم!!!حالا حالِ متعفن امشبمو گره زدم به یه فیلم عجیب و غریب! که خب نذار بگم موقع دیدنش چطوری به خودم پیچیدم و سوختم و خاکستر ازم موند! خدا خودش دید و این کافیه، فقط اینا رو میگم میترسم خودم یادم بره! اینا از سر ترس حافظه ی خودمه، یه جایی هست تو ناله زدن و گریستن که نفست بند میاد و باید محکم هق بزنی! و وقتی مجبوری بی صدا ناله بزنی اون نفس بند اومده میشه مرگ مدامت، یه جا هم باید انتقام نمادین بگیری از کوسن های کنار دستت و چنان مشت بکوبی بهشون که کتف و بازو و شونهت رگ به رگ بشه تا کف پاهات...این فیلم چندین سال بود تو لیست فیوریت نشسته بود، شاید سه سال و امشب با دیدنش خودمو «نابود» کردم، میگم نابود، نه که قبلش خیلی «بود» بوده باشم، زندگی حد فاصل همین نابود و نابودتر شدن هاست... بابا این فیلم یه چیکه هم موسیقی متن نداشت، حتی تیتراژ هم در سکوت گذشت و بازیگرای نقش اولش سر جمع ده قطره هم اشک نریختن تو سکانس ها!!! چی میشه که اینطوری میتونه آدم نابود بشه!!! بذار بهت بگم! جادوی کلمات و واژه ها و حقیقت تجربه زیستن!.دیگه جون دیدن سریالش رو ندارم، همین فیلم اونقدر منو مچاله کرد که برای هفت پشتم بسته،اونم فیلمی که شونزده سال قبل از حیات زمینی من ساخته شده! و اینقدر با تمومش متصل شدم، عجیبادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رادین شجاعی تاريخ: يکشنبه 2 ارديبهشت 1403 ساعت: 11:23

نشستم بالای سر این زنیکه نویسندهی درونم که مینوشت! هر قدر احیا میکنم هیچ اثر ندارد! مُرده که مُرده! و من دلتنگم برای روزهایی که بیشتر مینوشتم...


برچسبها: ایاب, ذهاب, برقرارست

برچسب: نویسنده: رادین شجاعی تاريخ: دوشنبه 7 اسفند 1402 ساعت: 1:42

بعضی چیزا گفتن نداره، و اونقدر عجیب غریبه که خودت یک عمر نیاز داری برای فهمیدنش، و اونقدر یکهو رخ میده و رد میشه میره! انگار یه قطار پرسرعت از کنارت رد شده باشه. باد عبورش خورده به صورتت، صداشو شنیدی، جسمش رو ناواضح دیدی، حتی بوی قطار برات مشخص شده اما خبری از اجزای قابل درکش نداری! اونقدر توضیحش سخته که حتی نمیتونم تو کلمات ردیفش کنم.ولی مومنم به اینکه رخ دادن تمام اونچه میگذره تو روزهای زندگی مون اونقدر برنامه داره که ما حتی فکرشم نمی کنیم! این مُجالست رو ما منشی شدیم؟ حاشا و کَلا که ما بتونیم اونقدر موثر باشیم! ما اصلاً نبودیم که کسی منشی این مجالست ها بود و نوشت و نوشت و امروز اتفاق افتاد!میون هزاران هزار آدم، هزاران هu200dزار لحظه، هزاان هزار فکر و عمل، هزاران هزار خواسته و اتصال، هزاران هزار موجودیت! چطور میشه که توالی اتفاقات اینقدر عجیب بشینه که بشه این خروجی عجیب و باورنکردنی! من که بهت میگم ما منشی نبودیم! تو هم بگو نبودیم!حالا کاش این وسط یه save as هم بود برای ذخیره کردن این مُجالست ها! حداقل بشه یه روزایی دوباره نشست به تماشا و کیفور شدن ولی خب بکر بودن یعنی همون در لحظه بودن و من شهادت میدم که سلول به سلولم در لحظه بود و در لحظه موند. لحظه ها تو گوشت تنم فرو رفت، آخه من می دونستم دلم تنگ میشه، قلبم میگیره، نفسم بند میاد، اشکم سر میره، دلم میترکه، سر همین لحظه ها رو بلعیدم و نذاشتم فرو بره تو بُعد عبور زمان.چقدر نوشتن این متن برام سخته، از نوشتن هر متنی سخت تر!، ولی باید ثبت بشه تا هزار سال بعد اینا باز بمونه، حتی همین کلمات به ظاهر ساده هم انرژی داره! نشسته به بساط جذبِ امور!، میدونی من خودم دیدم! پنج سال پیش همین روزا چیزهایی رو تصویر کردم و اینجا نوشتم که الانادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رادین شجاعی تاريخ: دوشنبه 7 اسفند 1402 ساعت: 1:42

صفحه بندی