تند تند می نویسم و اشک می ریزم، کلمات مثل عنکبوت های مرده و مچاله شده پخش شدن رو کاغذ و هیچ تکونی نمیخورن! از متن فیلمنامه پرت میشم به زندگی واقعی، به یه چیز بی ربط! ذهنم پر از خرچنگ شده، صدای راه رفتن و چنگالاشون میاد که به هم میخورن، سرمو تکون نمیدم مبادا صداشون به خاطر تکونای من بیشتر بشه!، خودکار خوب نمی چرخه رو کاغذ، باید بگردم قلم و کاغذ مناسبمو پیدا کنم، دیگه نه تایپ آرومم میکنه نه نوشتن رو کاغذ، کلمات پشت هم میریزه رو کاغذ، مثل شیر آب، کاغذ رو گرفتم زیرش که بشینه روی کاغذ.
میرم تو کلمات فیلمنامه، یه کُنش نوشتم که مجدد میخونمش و گریهم شدت میگیره، بلند بلند گریه کردم، خیلی وقته بلند گریه نکردم، کجا خوندم میگفت گریه حجامت روحه، گریه رو رها کردم... کلمات مثل آبشار ریخت روی کاغذم و کاغذم از انبوه کلمات چرک شد؛ رفتم تو متن و کنار "این" نشستم و نوازشش کردم؛ بغضمو فرو خوردم، نمی خواستم "این" گریه های منو ببینه، خوبم شد که ندید، "این" خیلی رنجوره، دیگه دیدن این گریه ها حقش نیست، بذار به درد خودش بمیره، راحت باش "این" ، راحت باش، به دردت بمیر اینِ کوچکِ طفلکی.
تو زندگی قبلی چهار شهریور روز مهمی بوده لابد...
برچسب:
نویسنده: رادین شجاعی