Pan s Labyrinth
◷
تاریخ انتشار: 1405/5/18 | ساعت: 6:35
خیلی سال قبل با مینا عادت کرده بودیم به لالایی خوندن با کام بسته، و بدون کلمات، صدا از عمق حلق و کام بسته خارج میشد و عجیب دلچسب بود، هم شنیدنش هم تکرار کردنش، صدای لالایی رو ضبط میکردیم و تو سکوت آخر شب تو اتاق پخش میکردیم، شبای عجیبی بود؛ همون شبایی که محمد شبکار بود و من خونه بابا اینا می اوم...
روزگار سپری شده مردم سالخورده
◷
تاریخ انتشار: 1405/5/18 | ساعت: 6:35
لنز طبی چشمم را در آوردم و پوستم را با روغن کرچک و بادکش ماساژ دادم، نخ دندان کشیدم و مسواک زدم، صورتم را برای بار دوم با فوم شستم و آبرسان زدم، مرطوب کننده هم زدم و روغن ترکیبی به مژه و ابرو ها کشیدم، نایت گارد جدید را از قاب درآوردم و شستم و رفتم تا آشپزخانه و دو لیوان آب خوردم و یک لیوان آب به د...
آنکه دائم هوس سوختن ما می کرد کاش می آمد و از دور تماشا می کرد؛
◷
تاریخ انتشار: 1405/5/18 | ساعت: 6:35
تصور می کنی قوی شدی! پوستت کلفت شده! بازم می تونی بزنی به دل ماجرا، بازم میتونی جمع کنی همه چی رو، بازم می تونی زخماتو خودت رفو کنی، بازم میتونی، بازم می تونی، بازم میتونی والله که دیگه نمیشه، این پوست انقدر کلفت شده که مفصل ها دیگه حرکت نمیکنه، این درد انقدر زیاده که زندگی کردن عادی یادت رفته، ...
This
◷
تاریخ انتشار: 1405/5/18 | ساعت: 6:35
تند تند می نویسم و اشک می ریزم، کلمات مثل عنکبوت های مرده و مچاله شده پخش شدن رو کاغذ و هیچ تکونی نمیخورن! از متن فیلمنامه پرت میشم به زندگی واقعی، به یه چیز بی ربط! ذهنم پر از خرچنگ شده، صدای راه رفتن و چنگالاشون میاد که به هم میخورن، سرمو تکون نمیدم مبادا صداشون به خاطر تکونای من بیشتر بشه!، خو...
پیام خان سی و پنجم فِرت
◷
تاریخ انتشار: 1405/5/18 | ساعت: 6:35
سیوپنجی که سر رسید با جسوری و صبوری و سمجی! یکسالی که آن قدر چرخ زدم که حالا خودم هم خودم را نمیشناسم!!! یک من جدید سبز شده در این جسم، پیرتر شدم و توأمان جوان تر، خطر کردم و به قعر اقیانوس اطلس درونم رفتم! و بر لبهی سیوشش میدانم که من سرتق و پر روی درونم برای «رسیدن» اصلا دست بردار نیست و حاض...
لجنی حاصلخیز
◷
تاریخ انتشار: 1405/5/18 | ساعت: 6:35
شبست، همه شش نفر دیگر در این خانه خوابند و من بیدارم، نشستهام در نشیمن و فکر میکنم، قدرت به بستر رفتن را ندارم، امشب سر شب یکهو حس کردم تمام نشخوارهای اگزیستانسیالم که در روانکاوی سال نود و هشت دود شده بود و رفته بود هوا، به یکباره برگشتند و مرا در حالی که پای سینک ظرف میشستم از پشت در آغوش کشید...
صرف فعل شدن دارم همواره
◷
تاریخ انتشار: 1405/5/18 | ساعت: 6:35
یه خمپاره خورده درست وسط برجک راهبردیم؛ میگرن داره نصفم میکنه، اهدافم پاره پاره افتاده یه گوشه، چهل روز آنفولانزای قطع نشونده اعصابم رو نموده! در خوف و رجا مثل کِلکی سی و پنج ساله بالا پایین میشم، دلخورم، رنجورم ولی با همه اینا من پُر رو هستم و ابداً از رو نمیرم! و نخواهم رفت. این نوشته کاربردش ف...
طلسم بربری زیرِ درب ورودی!
◷
تاریخ انتشار: 1403/4/31 | ساعت: 14:01
نارنج همیشه طعم غذاست ، از گلش هم مربای بهارنارنج پخته میشه اما کسی توجه نمی کنه به دونه به نارنجـــــــــدونه. بس بذارید خودمو معرفی کنم ؛ خوشبختم نارنجدونه هستم :)اینجا وجود داره تا روزانه های منه دونه که توی دل یه نارنجم ثبت بشه ، گاهی هم خاله زنک بازی های اطرافم رو مدیریت می کنم ، ذهنم در ...
خوش به حال یک جنازه؛
◷
تاریخ انتشار: 1403/4/31 | ساعت: 14:01
میدانم یک روز من یا تو داغ یکدیگر را می بینیم؛ آن روز آن که رفته و جنازه شده! عجیب خوش به حالش خواهد بود، و دردا به حال سیاه آن که خواهد ماند و این خاطرات را شخم خواهد زد، با اینکه داغ عزیز دیدن سخت مشکل ست من می دانم که خودخواهی محض است که من بخواهم تو داغ مرا ببینی، یک لایه ظریفی از خودخواهی و دگر...
گفتی که پس از سیاه، رنگی نبوَد!
◷
تاریخ انتشار: 1403/4/31 | ساعت: 14:01
موهام عملا جو گندمی شده، یکسال و نیم بیشتره از آخرین باره که رنگ و دکلره به خودش دیده، و دروغ چرا من همون بار آخر و چند دفعه قبل هم فقط به یک دلیل دستی به سر این موها کشیدم، «بابا» آره بابا تنها دلیل ماجراست و شاید هنوزم باشه. چند سال اخیر هر بار موهامو دید و سفیدی هاش رو نگاه کرد یه آهی کشید و گفت:...
چندصد سال تا الماس شدن!
◷
تاریخ انتشار: 1403/2/2 | ساعت: 11:23
نیم ساعت پیش بود، یکچیزی تماشا می کردم که مربوط به هدف گذاری کاریم در آخرین روزهای هزاروچهارصد و یک بود، یک هدفی که مطمئن بودم تکان دهنده و موثر خواهد بود! باورش برای خودم هم سخت بود که این هدف عریض و طویل را مچاله کردم و با تمام ساعت های زحمتی که در هزارو چهارصدودو خرجش کردم بی خیالش شدم! هدف قلمبه...
عجل وفاتی؛
◷
تاریخ انتشار: 1403/2/2 | ساعت: 11:23
خدایا! اگه اون بالا هستی و صدای منو میشنوی! لازمه بگم من پنج سال پیش همین روزا صدای خرد شدن استخوونهام رو شنیدم، برنامه چیه! قراره بریم اد از سر!!! فاک فاک فــــاک...برچسبها: گریستن, تا مرز, کوریAdblock test (Why?)
دوساعت وچهل و نه دقیقه؛
◷
تاریخ انتشار: 1403/2/2 | ساعت: 11:23
جدیدترها گاهی حالِ بد و خیلی بد که میاد بالا روی روحم شناور میسه، باید بیام یه فیلم دیدنی ببندم بهش که سنگین بشه و غرق بشه تو اعماق وجودم... میگم جدیدترها! حالا فکر نکن از قدیم این بوده! قدیم فیلم حال خوبی بود که میبستم به دُم روحم! و منو پرتاب میکرد میون ستاره ها!!! یه سرشب تا طلوع سپیده چند تا لیو...
تشییع نویسنده مرحومه!
◷
تاریخ انتشار: 1402/12/7 | ساعت: 1:42
نشستم بالای سر این زنیکه نویسندهی درونم که مینوشت! هر قدر احیا میکنم هیچ اثر ندارد! مُرده که مُرده! و من دلتنگم برای روزهایی که بیشتر مینوشتم...برچسبها: ایاب, ذهاب, برقرارستAdblock test (Why?)
چسب شدم بهت؛
◷
تاریخ انتشار: 1402/12/7 | ساعت: 1:42
بعضی چیزا گفتن نداره، و اونقدر عجیب غریبه که خودت یک عمر نیاز داری برای فهمیدنش، و اونقدر یکهو رخ میده و رد میشه میره! انگار یه قطار پرسرعت از کنارت رد شده باشه. باد عبورش خورده به صورتت، صداشو شنیدی، جسمش رو ناواضح دیدی، حتی بوی قطار برات مشخص شده اما خبری از اجزای قابل درکش نداری! اونقدر توضیحش سخ...
تو به لبخندی از این آینه بزدای غبار*
◷
تاریخ انتشار: 1402/12/7 | ساعت: 1:42
یک پیرزن عربی بود نمکیطور، نشسته بود همین بغل دستم، منم خیلی ترشرو! اصلاً یادم نیست چرا! ولی یادمه روزهای زیادی بود تُرش و نارس بودم! و اون روزم تو اوج احوال، نشسته بودم اینورتر، حواسش پی من بود و یک کلماتی میگفت که انگار می خواست حواس منو جلب کنه، چند دقیقه اصلاً حواسم نبود با منه! نگاهش کردم دیدم ...
سلام به سی و چهار!
◷
تاریخ انتشار: 1402/9/25 | ساعت: 20:15
متولد بیست و پنجمین روز آبان سال هزاروسیصدوشصت و هشت، در بندرعباس که درود خدا بر این زمین گرم و پرمهر باد.نارنج همیشه طعم غذاست ، از گلش هم مربای بهارنارنج پخته میشه اما کسی توجه نمی کنه به دونه به نارنجـــــــــدونه. بس بذارید خودمو معرفی کنم ؛ خوشبختم نارنجدونه هستم :)اینجا وجود داره تا روزان...
Chandlerbing
◷
تاریخ انتشار: 1402/9/4 | ساعت: 17:53
متولد بیست و پنجمین روز آبان سال هزاروسیصدوشصت و هشت، در بندرعباس که درود خدا بر این زمین گرم و پرمهر باد.نارنج همیشه طعم غذاست ، از گلش هم مربای بهارنارنج پخته میشه اما کسی توجه نمی کنه به دونه به نارنجـــــــــدونه. بس بذارید خودمو معرفی کنم ؛ خوشبختم نارنجدونه هستم :)اینجا وجود داره تا روزان...
گدای گردن کلفت؛
◷
تاریخ انتشار: 1402/9/4 | ساعت: 17:53
داشتم خدا را بابت نداشتن حرص مال دنیا و رفتار چاپیدن و قاپیدن شکر میکردم، یکهو به خودم آمدم دیدم همین که الان در وضعیت فعلیم(چگونگیش بماند) بخاطر همین فقدان کذاییست! خیلی هم احساس بینیازی شدید که از دنیا و درونیاتش کنی، یک جایی به خودت می آیی و میبینی بخاطر "نداشتن" از دست رفته ای! یا تن به مسیری دا...
سیزده آبان سگی؛
◷
تاریخ انتشار: 1402/9/4 | ساعت: 17:53
متولد بیست و پنجمین روز آبان سال هزاروسیصدوشصت و هشت، در بندرعباس که درود خدا بر این زمین گرم و پرمهر باد.نارنج همیشه طعم غذاست ، از گلش هم مربای بهارنارنج پخته میشه اما کسی توجه نمی کنه به دونه به نارنجـــــــــدونه. بس بذارید خودمو معرفی کنم ؛ خوشبختم نارنجدونه هستم :)اینجا وجود داره تا روزان...