The Odd Life of Timothy Green
◷
تاریخ انتشار: 1402/8/3 | ساعت: 16:15
یکی از عوارض پیری همین آلزایمره، که انگار خیلی زودتر از موعد یقه منو چسبیده!. قرار بود چندین و چند سطر بنویسم از «تیموتی گرین»، تنها فیلمی که بعد از هزارسال اشکم رو درآورد اما الان اصلا یادم نمیاد که چی میخواستم بگم!! القصه که مهم نیست، همینی که یادمه مینویسم! تیموتی گرین واقعا چسبید :)Adblock test ...
مریضحالی؛
◷
تاریخ انتشار: 1402/8/3 | ساعت: 16:15
همه که به یکباره تمام و بیچاره نمیشوند! کمکم میشود، مثلاً داری زندگیت را میکنی، که یک «گُرزِ نجفآبادی» درست میخورد وسط ملاج زندگیت! حالا نه اینکه همانجا زمینگیری رخ دهد! نه جانم، تنِ این زندگی داغ است اما درونش متلاشی؛ اندام هایش فاسد میشود، خونش همهجا ریخته و تو بی خبری. خودت را میکشی همه جا، این ت...
رنجورِ حادثه؛
◷
تاریخ انتشار: 1402/8/3 | ساعت: 16:15
به رخدادی سفر کردم که سالهاست آن رخداد در من میزید! و از دستش خلاصی نیست، چون آن رخداد اکنون من است، من آن رخدادم، از خویشتن چگونه گریزی! مگر حریف مغز و قلب خویش میتوان شد، مگر میتوان اطلاعات مغز را با بیل بیرون ریخت! مگر می توان قلب را با جرمگیر شست!جرم های قدیمی قلبم مرا خفه میکند، مگر فراموشی بگی...
نمیدانم!
◷
تاریخ انتشار: 1402/6/7 | ساعت: 15:12
افکارش از زبان خاموشش بیرون میریخت و دهانش بوی زباله میداد. دستش زیر چانه بود، انگشتانش جلوی دهانش بود و بازدمش را اندکی به سمت بینیاش منعکس میکرد و خب؛ دهانش بوی زباله می داد!وقتش رسیده بود برود یک کیسه زباله مشکی بیاورد و مغزش را پس از این همه گندیدن پلاستیکپیچ ببرد و دمِ سطل زباله بزرگ ساختمان بگ...
یک جان چه بود، صد جان منی؛
◷
تاریخ انتشار: 1402/5/16 | ساعت: 15:45
یاد اول باری افتادم که عینکی شدی، من کلاس پنجم بود تو پیش دبستانی بودی، هزار سال پیش. ماه رمضون بود، من و بابا سر سفره افطار بودیم که تو و مامان از راه رسیدین، دکتر عینک برات تجویز کرده بود و با عینک از راه رسیدی، لبخندت از جلو چشمم محو نمیشه.با لبخند گشادی منو نگاه میکردی، بهت گفتم با نوک انگشتت وس...
در من دیوانه ای نفس نفس می زند؛
◷
تاریخ انتشار: 1402/5/16 | ساعت: 15:45
میان مردم راه میرم و احساس میکنم دور وجودم حبابی هست که منو از اتمسفر اونها جدا میکنه! جوری که نه میفهممشون، نه ازشون خوشم میاد، نه حوصله شون رو دارم. این احساس آخرین بار نیمه دوم سال نود و هشت در من رخ داده بود، خیلی میترسم ازش، واقعاً می ترسم.برچسبها: رنجAdblock test (Why?)
مازوخیسمی که زندگی میکنم؛
◷
تاریخ انتشار: 1402/5/16 | ساعت: 15:45
اسمش چیه وقتی دلت برای رنج و رنج کشیدن تنگ میشه! حالِ من امروز همونه، دقیقاً همونه. دلم تنگ اون ساعت ها بی خوابی، اون تیر کشیدن سرم از خستگی، اون ساعت ها دویدن و دویدن، اون کم آوردن ها و وسطش گریه کردن از فشار شده.تو تموم زندگیم رنج و درد از من انسان بهتری ساخت، اعتراف می کنم که تو روزهای سختی و غم ...
مدارا؛
◷
تاریخ انتشار: 1401/11/24 | ساعت: 3:20
یازده سال پیش این آلبوم رو گوش میدادیم، تو موش موشِ سفید پخش میشد! هر جا که می رفتیم، خرید، سینما، بلوار، مهمونی، حتی تا مطب دکتر پوراسحاق!!! پسر!!! یازده سال پیش! امشب اتفاقی دوباره شنیدمش!!! تموم کوکای مغزم شل شد از شدت قدیمی بودن و پرت شدن به گذشته! و خب چقدر جوون و جاهل بودم! همه ش بیست و دو سال...
معجزه از این بالاتر!
◷
تاریخ انتشار: 1401/11/24 | ساعت: 3:20
متولد بیست و پنجمین روز آبان سال هزاروسیصدوشصت و هشت، در بندرعباس که درود خدا بر این زمین گرم و پرمهر باد.نارنج همیشه طعم غذاست ، از گلش هم مربای بهارنارنج پخته میشه اما کسی توجه نمی کنه به دونه به نارنجـــــــــدونه. بس بذارید خودمو معرفی کنم ؛ خوشبختم نارنجدونه هستم :)اینجا وجود داره تا روزان...
با من خیال کن که به کام است این دیار؛
◷
تاریخ انتشار: 1401/11/10 | ساعت: 1:02
وقتی موسیقی با کلام پخش میشه نمی تونم متنی بخونم و بنویسم؛ و حالا «برای»* تو گوشم بلند تکرار میشه و دارم مینویسم و درد توی شکمم و گوشم میپیچه... و ردِ اشکام روی صورتم خشکیده.اواسط تیر ماه بود که این عکس رو برداشتم، هوا گرم بود و این کوچه خیلی داغ بود و تو هوا گرد و غبارِ رفت و آمد پیچیده بود و مسیر ...
دردم میاد؛
◷
تاریخ انتشار: 1401/11/10 | ساعت: 1:02
متولد بیست و پنجمین روز آبان سال هزاروسیصدوشصت و هشت، در بندرعباس که درود خدا بر این زمین گرم و پرمهر باد.نارنج همیشه طعم غذاست ، از گلش هم مربای بهارنارنج پخته میشه اما کسی توجه نمی کنه به دونه به نارنجـــــــــدونه. بس بذارید خودمو معرفی کنم ؛ خوشبختم نارنجدونه هستم :)اینجا وجود داره تا روزان...
این رویای مسجل که همچون تخت روان بر موج میبردم به هر سو؛
◷
تاریخ انتشار: 1401/11/10 | ساعت: 1:02
پنج روزه که گوش سمت راست کیپ شده و صدام توی قابلمه میپیچه و به گوشم میرسه. مدام گمان میکنم تو جادهی کوهستانی میرونم سمت دامنه و مدام دهانمو با قدرت آرواره!!! باز میکنم تا رها شه این گرفتگی سگپدر!. هر سه ساعت یکبار قطره رو لای کف دستم شِیک و وارم!! میکنم و دو قطره میچکونم داخلِ کار!. یه سوت ریز و ملا...
به خورشید و خرما قسم میخوروم*
◷
تاریخ انتشار: 1401/4/25 | ساعت: 13:07
چشمامو میبندم و بوی شرجی رو میکشم تو بینی و سینه! خوب تر که نفس بکشم بوی دریا از دو تا خیابون اونورترم میاد تا مشامم و حتی تجسم شکل موج ها!. از ذوقم شدم مث «بره» و جست و خیز کنان اطراف رو رصد میکنم، من قبلاً اینجا بودم و اینجا رو دیدم،تو حیاتِ پیشینم! نشستم پشت فرمون و دستکشای نخی رو پوشیدم ، میگم م...
طلوع شبِ بیستم؛
◷
تاریخ انتشار: 1401/4/25 | ساعت: 13:07
متولد بیست و پنجمین روز آبان سال هزاروسیصدوشصت و هشت، در بندرعباس که درود خدا بر این زمین گرم و پرمهر باد.نارنج همیشه طعم غذاست ، از گلش هم مربای بهارنارنج پخته میشه اما کسی توجه نمی کنه به دونه به نارنجـــــــــدونه. بس بذارید خودمو معرفی کنم ؛ خوشبختم نارنجدونه هستم :)اینجا وجود داره تا روزان...
چه کند کسی که در کف به جز از دعا ندارد؛
◷
تاریخ انتشار: 1401/4/25 | ساعت: 13:07
زهرا حدود چهارده سال پیش همراه یه دوست وبلاگی که سال هاست خبری ازش ندارم میهمان خانه ما شد، نه که من زهرا رو بشناسم، زهرا دوستِ دوستم بود. از زهرا طی اون دیدار و معاشرت کمترین چیزی تو ذهنم مونده بود تا بهارِ سال گذشته به واسطه اتفاقِ شیرینی که از شما! پنهان نیست! من مجدداً با زهرا روبرو شدم، اما چون...
آغوشت بهترین مکان برای نابود شدن؛
◷
تاریخ انتشار: 1400/1/15 | ساعت: 12:01
بیرون طوفانِ آرامی! در جریانست و آسمان قرمز شده؛ بعد از یک ماه نباریدن ، ریز و خاکهای میبارد، شبیه گرداب... من هم اینجا نشستهام ، کنار رادیات زیر پنجره ، تکیه به دیوار و بالشی که آوردی گذاشتی تا پشتم یخ نکند، و فکرهای عالم بر سرم خراب شده، نمیدانم اول کدام را کنار بزنم، کاش یک نفر درب را باز کند ، ب...
نخورده مست!
◷
تاریخ انتشار: 1400/1/15 | ساعت: 12:01
یه درد بی درمونی هم جدیداً مبتلا شدم که پیشم هستی حالم خوبه و برقرارم! و میگذره ، آمااا امان از وقتی که ازت دور میشم یهو قشنگ یه خاور دلتنگی میریزه تو قلبم، و قلبم به موازات له شدن! مثل اینکه همزمان داره بیرون بدنم میتپه! پیش میره :(
عکسشم ندارم چون بلعیدمش؛
◷
تاریخ انتشار: 1400/1/15 | ساعت: 12:01
راهنمایی که بودم تو بوفه مدرسه که در واقع همون آبدارخونه بود که از پنجره ش به بچه ها آبودون! میفروختن، یه مدل نون قندیهایی بود که دونهای دهتومن بود و من همیشه دوتا میخریدم به بهونه دو زنگ تفریح ولی هردوتاشو همون زنگ اول میخوردم :)) نونش شکل گ
مرا چشمیست خون افشان؛
◷
تاریخ انتشار: 1400/1/15 | ساعت: 12:01
موقعیتی شبیه جان دادن، آنقدر گریه کنی تا کور شوی ، آنقدر ناله بزنی تا گلویت خشک شود، آنقدر مچاله شوی که تمام عضلاتت بگیرد، آنقدر له شوی تا نابود شوی... کاش صحرایی شخصی داشتی، برای ضجه و ناله و مویه کردن. امیدوارم تمام بدبختی ها و خوشبختی ها، تمام
لونه؛
◷
تاریخ انتشار: 1400/1/15 | ساعت: 12:01
روزی که تو این خونه نباشم، دلم قطعاً برای این درخت آلوچه تنگ میشه که هر سال چهارفصل خوشگلیش رو با من شریک شد و با شکوفه هاش دلبری کرد، امسال زودتر شکوفه داده، و چندتا برگ ریز و حتی بالغ هم در آورده.اولین برگی که تو اسفند یا قبل بهار میرسه، یعنی همون اولین برگیه که تو شهریور و پاییز از درخت میفته؟