دلِ بیصاحب موندهای که مدام تنگِ بارونه!
از روزهایی که جونِ بینفس میدوئم و میدوئم و وقت کم میارم، حتی واسه خوردن دولقمه صبحونه، در حالیکه میدونم دلم عجیب برای این صبحونه های هول و بیتوجه، بدون ذرهای ذهنآگاهی! تنگ میشه. یعنی با تموم شدم اسفند امسال میتونم سالِ آخرِ این قرن* رو که شرو
اندکی پیش از دونیم شدگی!
یه آشپزخونه بی شیلهپیله هم کشف کردم نزدیک خونه، یه طوری ساده که آدم گمون کنه متروکهس! اصلاً بار اول که دیدمش گفتم کی از این غذا میگیره!، خودمم که چند ماه پیش اول باری ازش استانبولی خریدم باورم نمیشد که اینکارو کردم؛ ولی باید بچشی که بدونی چی میگم
لعنت به بدرقه؛
بدرقه کردن و بدرقه شدن باید ممنوع باشه، نباید عزیزات تا آخرین لحظه پشت اون شیشه منتظر بمونن و نگاهت کنن، نباید از پشت شیشه ها همو ببینیم، نباید برای هم از دور دست تکون بدیم، نباید دور شدنت رو ببینن، نباید دور شدن رو ببینی، نباید کندن و رفتنت رو ببینن
آفتابی تو و من ذره مسکین ضعیف؛
اینجاها داشتم فکر میکردم حجم بی سر و پایی من کجا و میهمان این سرا شدن کجا! سفره زود جمع شد! ما مسکینتر از آن بودیم که این سفرهنشینی سیرمان کند!؛ گرنه که خاندان شما به این سفره داری ها و این مسکین نوازی ها شُهرت بسیار دارد. آفتابی تو و من ذره مسکین ضعیف تو کجا و من سرگشته کجا مینگرم برچسبها: عقیله بن...
به وقت شکوفههای زردآلو؛
یحتمل وقتی که از تمام پلها و جادهها و پیچهای سخت که بگذری؛ عاقبت منظره قشنگ تری منتظرست؛ البته که انشاالله :) حواست باشد به جاهای قشنگ مسیر که رسیدی خوابت نبرد! برچسبها: دمشق
The Neighbors' Window
چه قاب هایی رو میبینیم! چه قاب های رو بوک مارک می کنیم تا بیشتر ببینیم! چه حسرت ها و لبخندها و حسادت هایی با هم جمع میشه تا دست زیر چونه به قاب های عجیب و غریب دنیای اطراف مون نگاه کنیم ؛ با هر آب دهن
و ما که همیشه با فیلم مست میکردیم؛
ولی یادِ اسفندِ نودو دو افتادم! میون بدو بدو و خریدای قبل از سال و شلوغیِ میدون شهرداری!رشت و روسری رنگ سرخ آبی!! که به مانتوم بخوره و پیداش نکرده بودم و آخرشم یه زشت ش رو خریدم ، قشنگ سه ساعت مونده
تکیه بر دیوار کردم خاک بر فرقم نشست؛
درد امان نمی دهد؛ مث ماهی که دهانش در قلابِ گرفته و کشیده می شود؛ مث دسته ای گنجشک که زیر دام توری گیر افتاده باشند، مث نفس نفس زدن لاک پشت زیرِ آفتاب داغ؛ یا مث عطشِ کرم خاکی که خاک را گم کرده. خاطرات مرا می بلعد و پس نمی دهد، پس نمی دهد ، پس نمی دهد.من پشیمان نیستم.
رمزِ شادی بخوان از جَبینم؛
صدای اذان صبح بلند شده؛ از مسجدی که همین بغل دستمه و فک میکردم چپ و راست میرم نماز رو داغ داغ اونجا میخونم و کلاً تو این مدت فقط یه بار مجال شد برم! و همین. خونه تاریکه با اندک نور ریسه ها؛ صدای چک چک
خاطراتِ شربتی؛
از این حالِ قشنگی که قندِ جهان رو تو دلم آب کرد، از اون شبِ خیلی قشنگتر سه سال گذشت و بخاطر این یکی شدن تون و بخاطر این سه سال قشنگ شاکرِ مدامم به درگاهش که بی منت بخشیده و می بخشه ، عزیزترین های م
تقدیم به روده های قشنگم؛
میوه و سبزیجات که نمیخورم مدام دلم کبابِ روده ها و معده س، همه ش حس می کنم با بغض دارن به افق نگاه می کنن به امیدِ اندک فیبری که این تنبوشه ی گلوله ی من بره پایین و اونجا رو مُنَوَر کنه! و هر وقت این
Bon appétit
چه می کنه این بازیکن :)) اولاً که شایسته ی جایزه ی یه روزِ فعال و با خروجیِ مطلوب بودم ، چون به عبارتی هدر نبودم! ؛ دوماً نخود هر جا باشه از هر نوع که باشه زندگیه زندگی سبز و زرد هم نداره :)) در آخر هم به قول جولیا بُناپْتی! بریم بزنیم تو گوشش.
خیلی مبارک؛
شاید این تنها یتیمی عالم است که یک روز به پایان می رسد و پدر می آید ، لبخند میهمان مان می کند و دست نوازش بر سرمان می کشد. و حالا درست است که خیلی اذیت می کنم! ولی تبریک هم نگویم! این که نمی شود ._.
قدرت اعترافِ به نقص!
اولین فیلمی که کار کردم داستان یک بچه ای بود که از یه سگ می ترسید و باید می رفت به خونه ش با نون ، نونی که خریده بود ، فیلم خیلی خیلی دشواری بود، «بلد نبودم فیلم سازی واقعاً» ولی به عنوان یک فیلمی که
با درد صبر کن که دوا میفرستمت؛
دارم فکر می کنم به مسیرِ نقضِ این روزها؛ به بزرگ شدن ها در هر روز؛ به این مسیرِ عجیبِ زندگی ، به داشتن و نداشتن ، به حروفی که لبریز از معنی ست؛ به اینکه از سی رد شده و نشده چقدر معنا و مفهوم از در و د
Storytelling
آقا آقا آقا!!!! از فکر کردن به ماجراهای پیش روم و از استوری تلینگی که دارم خودم واسه خودم تدوین می کنم ، دارم از شدت هیجان ، از ناحیه ی مغز! به دو نیمه بدل میشم!!! و این داغونهداغون!!! قطارم دوباره د
شروعی برای شناختِ منِ درون؛
باید به قدرت کلمات ایمان پیدا می کردم و باید به حس م احترام میذاشتم و باید بهانه ی تمام شدن چند کتابِ نیمه کاره رو کنار میزدم و میفهمیدم الانی که دیر شده ، یعنی همون دیروز باید خوندن روشروع می کردم؛
خداوند شبانِ من است
منو ببخش اگه بهمن تموم شد و این همه وقت نیومدم پیش ت ؛ تو خودت بهتر میدونی هر روز تو سرم صدای ماشین نویسی می اومد؛ خودت می دونی که چقدر با منی و در کنارمی ، میدونی که من تموم دنیا رو هم بگردم نوشتن و
انسان! این دُچارِ مدام!
مجبوری؛ و انسان بودن با جبرهای مدام گره خورده، مجبوری رد کنی و بگذری ، مجبوری ببینی و بگذری ، مجبوری نبینی و بگذری ، مجبوری درد بکشی و سکوت کنی ، مجبوری برای رسیدن بجنگی و ناکام شوی ، مجبوری در اوج رس