ناسازِ ناساز!
صحنه تنبیه شدن بچه ها اونم به صورت بدنی!! اصلاً صحنه ی قشنگی نیست؛!!! ولی الان دلم میخواد کودک درونم رو که این مدت این همه لجباز شده ببرم تو یه اتاق تا میخوره بزنم ش :/ از خودم متعجبم چرا! اینقدر روی
گریه ها کردم که خون شد سنگ خارا را جگر!!!
این چمدون صندوقی های قدیمی رو از خودتون نرونید! دور نریزید خب؛ چطور دلتون میاد! ینی نباید دلتون بیاد ، تو دل اینا پر از خاطره و حادثه ست ، چه لباس ها و یادگاری های همراه شون رفته و اومده ،چه چشم هایی
دو روز قبل از پایان؛
زمان چنگ میندازه درونِ وجودی که ضعف تمومِ سلول هاش رو جَویده و دهنی شده! رها کرده؛ هر سلول به امیدِ تا ته خورده شدن نشسته و افسوس در نگاهش ته نشین شده چون حتی این دهنی شدن! به انتهای گازِ اول نرسیده ت
روزِ پایانی؛
گرچه دنیا دیگه محاله برگرده به بهمنِ نود و پنج ، به نوزدهمین روزش ، به اون سوز به اون سرما ، به اون شب ها به اون نمازِ مغرب تو مسجد چهارده معصوم، به اونچترای مدام خیس؛ به اون دستای پُر از خرید برای
نارنج بریز رو لقمه ی روزگارت؛
چند هفته قبل بود؛ یه ظهرِ جمعه بهمن ماه؛ ناهار کله پاچه ی مامان پز بود و دور هم جمع شدیم؛ آفتاب افتاده بود تا وسط هال و هوای خوبی هم بود؛ کلی نارنج شستم و ذبح! کردم ؛ مامان تا دید گفت این همه زیاده ها
چون نارنگی دیدی و یاد دوست کردی
راست میگفتی رفیق واقعاً اگه اشرف مخلوقات انسان باشه ، اشرف میوه ها نارنگیه ، من یادم رفته بود چقدر نارنگی دوس دارم ، یادم رفت این نارنجی دل انگیز محبوب این فصلِ که من متولدشم، یادم رفته بود رو کیک تولد سه سالگیم مامان مارمالاد قرمز رنگی ریخته بود و پرهای نارنگی گذاشته بود!با اینکه من نارنجدونه اما ح...
بنویسم استرسم سَرشکن شه به کلمات!
تو کل عمرم قدر دیشب و امروز استرس متحمل نشدم؛ حتی تو کل سال های تحصیل و اون همه امتحان و ماجرا هم برای من قد یه قاشق استرس نداشت، الان که مینویسم نشستم تو تاکسی و باید یه مسیر طولانی رو برم و برگردم و
ینی پکیج هم به شک افتاده امروز؛ اینم شده تازنده!
اگر قرار بود هشتاد سال عمر کنم و لذت دنیا رو ببرم و کشفش کنم دیگه باید فقط اینو بگم که چنان امروز استرس و ملال کشیدم که قشنگ به چهل سال تقلیل پیدا کرد؛ امروزُ یادم نمیره واقعاً؛امروز تو اوج بدو بدو من
عنوان می نوشتم مثل هلو، الان آلو هم نیست!
تو مغزم پر از حرف و تو ذهنم پر از کلمه ست ولی انگار قفلش کرده باشن ، هیچ نمیدونم چطور بنویسم ، یادش بخیر قدیم ترها راحت می نوشتم کافی بود اراده کنم ، رود کلمات می لغزید روی کیبورد ، البته از حق نگذریم
پناه بر تو از جهلِ عمل؛
مطمئن بودم اشتباه از او بود! شک نداشتم و زیر لب غرولند کنان فکر می کردم چرا؟! گم شدن پنس مسئولیتش متوجه او بود و قبول نداشت!!! سه ساعت که هدر رفت و پنس پیدا نشد ، ببچاره وار نشسته بودم دنبال راهی برای
جنگ و صلحِ درونم
این متن رو بیست روز پیش نوشتم ، نصف شب میون خواب و بیداری ، اون موقع خیلی دوسش داشتم ، الان یادم نمیاد چرا ، نای پاک نویس کردنشم نیست ، برای اینکه یادم نره چی نوشتم همینجا میذارمش که محفوظ بمونه.پ.ن:
به من میگه گمان کردی تو سی سالگی قراره پرنسس بشی!
من الان طبق برنامه ریزی یک ساله م برای تولد سی سالگیم باس سوار هواپیمایی میبودم که منو به شدت دور کنه از بُعد جغرافیایی هم اکنونم تا سی سالگی در جغرافیایی جدید و حالی احسن شروع بشه ، اما نشستم تو سال
پاییز می رسد که مرا مبتلا کند؛
شده بخوای هوا رو ذخیره کنی بس که خوبه؟ شده بخوای یه عطر رو تو حافظه ت ذخیره کنی ، جوری که بشه هر وقت بخوای با یه دکمه فراخوانش کنی و لذتشو بکشی تو سینه ت.شده بخوای یه طعم زیر دندونت ذخیره کنی برای ال
پاشو برو سر درس ت بچه؛
سه روز مونده به سی سالگی! خودمو از شش تا نه صبح هر جایی متصور بودم الا نشستن پای درس و بحث و جزوه نویسی :) چه سی طرب انگیزی در راه باشه آخه!
بخز تو لونه ت ، مار متولد نوامبر؛
اگه بگم دیشب نقطه عطف زندگیم بود دروغ نگفتم؛ پانزده ماه زندگی گذشته و اتفاقاتی که منو سنجاق میکرد به خوب و بد گذاشتم دم در که بره! تمرین بسه دیگه باید عمل کرد! باید یاد گرفت زندگی ینی چی! تا کجا میخوا
همونی که زده به دل جاده؛
همین الان خیلی غیر لاکچری جمع کردم تو فشردگی محض زمانی؛ خیلی فشرده طور برم به سمت یه جغرافیای جدید ، طی سی ساعت ، سی ساله بشم و برگردم :) سلام به میگرن همراه همیشگی که اینجا هم نامردی نکرده و دنبالم اومده
قیمه نثار بزن بالامجان؛
بگم از ارادت به کهن بوم قزوین که وجب به وجبش دلنشینه و هر تیکه ش جوری تو قلب آدم خونه میکنه که آدم یاد رشته های پوست پرتقال تو قیمه نثار میفته اصلاً. مگه میشه میهمان قزوین بود و قیمه نثار نوش نکرد، جای شما خالی ناهاری که میهمان رستوران حاج معین بودم با فضای دلچسب مثل خود قزوین :)
یادم نیس چه روزی بیست ساله شدم؛ اما یادم میمونه سی سالگی چطور شروع شد!
نشستم تو طبقه سوم یه فودکورت در واپسین غروب بیست و نه سالگی!اول قرار بود تولد سی سالگی تهران باشم ، بعدتر شد بندرعباس ، بعد هم مشهد و حالا هیچ کدوم من تولد سی سالگی میهمان قزوین دلنشینم :) دیشب و امرو
سلام بر سی؛
ببین چطور سی ساله شدم! به لطف دولت فخیمه ای که بیش از ده روز اینترنت رو قطع کردن ، پست تولدم با تاخیر ثبت میشه در جمعه هشتم آذر نود و هشت ، اما چون خوشی من به وابسته به این چیزا نیس ؛ سی سالگیم مبارک :)
چه لذتیه که درکش نمی کنم!
تو تنفس بین جلسات مون تعداد خیلی از آقایون سیگار میکشن! من همیشه همین بین میرم نماز خونه هم نماز بخونم هم نفسی تازه کنم و آبی بخورم ، امروز بخاطر گرمای زیاد رفتم نزدیک پنجره نمازخونه ، با پنجره باز نم