ناسازِ ناساز!
◷
تاریخ انتشار: 1398/12/17 | ساعت: 4:02
صحنه تنبیه شدن بچه ها اونم به صورت بدنی!! اصلاً صحنه ی قشنگی نیست؛!!! ولی الان دلم میخواد کودک درونم رو که این مدت این همه لجباز شده ببرم تو یه اتاق تا میخوره بزنم ش :/ از خودم متعجبم چرا! اینقدر روی
گریه ها کردم که خون شد سنگ خارا را جگر!!!
◷
تاریخ انتشار: 1398/12/17 | ساعت: 4:02
این چمدون صندوقی های قدیمی رو از خودتون نرونید! دور نریزید خب؛ چطور دلتون میاد! ینی نباید دلتون بیاد ، تو دل اینا پر از خاطره و حادثه ست ، چه لباس ها و یادگاری های همراه شون رفته و اومده ،چه چشم هایی
دو روز قبل از پایان؛
◷
تاریخ انتشار: 1398/12/17 | ساعت: 4:02
زمان چنگ میندازه درونِ وجودی که ضعف تمومِ سلول هاش رو جَویده و دهنی شده! رها کرده؛ هر سلول به امیدِ تا ته خورده شدن نشسته و افسوس در نگاهش ته نشین شده چون حتی این دهنی شدن! به انتهای گازِ اول نرسیده ت
روزِ پایانی؛
◷
تاریخ انتشار: 1398/12/17 | ساعت: 4:02
گرچه دنیا دیگه محاله برگرده به بهمنِ نود و پنج ، به نوزدهمین روزش ، به اون سوز به اون سرما ، به اون شب ها به اون نمازِ مغرب تو مسجد چهارده معصوم، به اونچترای مدام خیس؛ به اون دستای پُر از خرید برای
نارنج بریز رو لقمه ی روزگارت؛
◷
تاریخ انتشار: 1398/12/17 | ساعت: 4:02
چند هفته قبل بود؛ یه ظهرِ جمعه بهمن ماه؛ ناهار کله پاچه ی مامان پز بود و دور هم جمع شدیم؛ آفتاب افتاده بود تا وسط هال و هوای خوبی هم بود؛ کلی نارنج شستم و ذبح! کردم ؛ مامان تا دید گفت این همه زیاده ها
چون نارنگی دیدی و یاد دوست کردی
◷
تاریخ انتشار: 1398/10/1 | ساعت: 2:58
راست میگفتی رفیق واقعاً اگه اشرف مخلوقات انسان باشه ، اشرف میوه ها نارنگیه ، من یادم رفته بود چقدر نارنگی دوس دارم ، یادم رفت این نارنجی دل انگیز محبوب این فصلِ که من متولدشم، یادم رفته بود رو کیک تولد سه سالگیم مامان مارمالاد قرمز رنگی ریخته بود و پرهای نارنگی گذاشته بود!با اینکه من نارنجدونه اما ح...
بنویسم استرسم سَرشکن شه به کلمات!
◷
تاریخ انتشار: 1398/10/1 | ساعت: 2:58
تو کل عمرم قدر دیشب و امروز استرس متحمل نشدم؛ حتی تو کل سال های تحصیل و اون همه امتحان و ماجرا هم برای من قد یه قاشق استرس نداشت، الان که مینویسم نشستم تو تاکسی و باید یه مسیر طولانی رو برم و برگردم و
ینی پکیج هم به شک افتاده امروز؛ اینم شده تازنده!
◷
تاریخ انتشار: 1398/10/1 | ساعت: 2:58
اگر قرار بود هشتاد سال عمر کنم و لذت دنیا رو ببرم و کشفش کنم دیگه باید فقط اینو بگم که چنان امروز استرس و ملال کشیدم که قشنگ به چهل سال تقلیل پیدا کرد؛ امروزُ یادم نمیره واقعاً؛امروز تو اوج بدو بدو من
عنوان می نوشتم مثل هلو، الان آلو هم نیست!
◷
تاریخ انتشار: 1398/10/1 | ساعت: 2:58
تو مغزم پر از حرف و تو ذهنم پر از کلمه ست ولی انگار قفلش کرده باشن ، هیچ نمیدونم چطور بنویسم ، یادش بخیر قدیم ترها راحت می نوشتم کافی بود اراده کنم ، رود کلمات می لغزید روی کیبورد ، البته از حق نگذریم
پناه بر تو از جهلِ عمل؛
◷
تاریخ انتشار: 1398/10/1 | ساعت: 2:58
مطمئن بودم اشتباه از او بود! شک نداشتم و زیر لب غرولند کنان فکر می کردم چرا؟! گم شدن پنس مسئولیتش متوجه او بود و قبول نداشت!!! سه ساعت که هدر رفت و پنس پیدا نشد ، ببچاره وار نشسته بودم دنبال راهی برای
جنگ و صلحِ درونم
◷
تاریخ انتشار: 1398/10/1 | ساعت: 2:58
این متن رو بیست روز پیش نوشتم ، نصف شب میون خواب و بیداری ، اون موقع خیلی دوسش داشتم ، الان یادم نمیاد چرا ، نای پاک نویس کردنشم نیست ، برای اینکه یادم نره چی نوشتم همینجا میذارمش که محفوظ بمونه.پ.ن:
به من میگه گمان کردی تو سی سالگی قراره پرنسس بشی!
◷
تاریخ انتشار: 1398/9/18 | ساعت: 22:00
من الان طبق برنامه ریزی یک ساله م برای تولد سی سالگیم باس سوار هواپیمایی میبودم که منو به شدت دور کنه از بُعد جغرافیایی هم اکنونم تا سی سالگی در جغرافیایی جدید و حالی احسن شروع بشه ، اما نشستم تو سال
پاییز می رسد که مرا مبتلا کند؛
◷
تاریخ انتشار: 1398/9/18 | ساعت: 22:00
شده بخوای هوا رو ذخیره کنی بس که خوبه؟ شده بخوای یه عطر رو تو حافظه ت ذخیره کنی ، جوری که بشه هر وقت بخوای با یه دکمه فراخوانش کنی و لذتشو بکشی تو سینه ت.شده بخوای یه طعم زیر دندونت ذخیره کنی برای ال
پاشو برو سر درس ت بچه؛
◷
تاریخ انتشار: 1398/9/18 | ساعت: 22:00
سه روز مونده به سی سالگی! خودمو از شش تا نه صبح هر جایی متصور بودم الا نشستن پای درس و بحث و جزوه نویسی :) چه سی طرب انگیزی در راه باشه آخه!
بخز تو لونه ت ، مار متولد نوامبر؛
◷
تاریخ انتشار: 1398/9/18 | ساعت: 22:00
اگه بگم دیشب نقطه عطف زندگیم بود دروغ نگفتم؛ پانزده ماه زندگی گذشته و اتفاقاتی که منو سنجاق میکرد به خوب و بد گذاشتم دم در که بره! تمرین بسه دیگه باید عمل کرد! باید یاد گرفت زندگی ینی چی! تا کجا میخوا
همونی که زده به دل جاده؛
◷
تاریخ انتشار: 1398/9/18 | ساعت: 22:00
همین الان خیلی غیر لاکچری جمع کردم تو فشردگی محض زمانی؛ خیلی فشرده طور برم به سمت یه جغرافیای جدید ، طی سی ساعت ، سی ساله بشم و برگردم :) سلام به میگرن همراه همیشگی که اینجا هم نامردی نکرده و دنبالم اومده
قیمه نثار بزن بالامجان؛
◷
تاریخ انتشار: 1398/9/18 | ساعت: 22:00
بگم از ارادت به کهن بوم قزوین که وجب به وجبش دلنشینه و هر تیکه ش جوری تو قلب آدم خونه میکنه که آدم یاد رشته های پوست پرتقال تو قیمه نثار میفته اصلاً. مگه میشه میهمان قزوین بود و قیمه نثار نوش نکرد، جای شما خالی ناهاری که میهمان رستوران حاج معین بودم با فضای دلچسب مثل خود قزوین :)
یادم نیس چه روزی بیست ساله شدم؛ اما یادم میمونه سی سالگی چطور شروع شد!
◷
تاریخ انتشار: 1398/9/18 | ساعت: 22:00
نشستم تو طبقه سوم یه فودکورت در واپسین غروب بیست و نه سالگی!اول قرار بود تولد سی سالگی تهران باشم ، بعدتر شد بندرعباس ، بعد هم مشهد و حالا هیچ کدوم من تولد سی سالگی میهمان قزوین دلنشینم :) دیشب و امرو
سلام بر سی؛
◷
تاریخ انتشار: 1398/9/18 | ساعت: 22:00
ببین چطور سی ساله شدم! به لطف دولت فخیمه ای که بیش از ده روز اینترنت رو قطع کردن ، پست تولدم با تاخیر ثبت میشه در جمعه هشتم آذر نود و هشت ، اما چون خوشی من به وابسته به این چیزا نیس ؛ سی سالگیم مبارک :)
چه لذتیه که درکش نمی کنم!
◷
تاریخ انتشار: 1398/9/18 | ساعت: 22:00
تو تنفس بین جلسات مون تعداد خیلی از آقایون سیگار میکشن! من همیشه همین بین میرم نماز خونه هم نماز بخونم هم نفسی تازه کنم و آبی بخورم ، امروز بخاطر گرمای زیاد رفتم نزدیک پنجره نمازخونه ، با پنجره باز نم