همون ده روز کار آدم رو راه میندازه!
یه قابلیتی هم باید اتخاذ بشه که بتونیم تو پمپ خمیر دندون رو به اتمام! درست مثل بطری شامپو آب بریزیم و تکون بدیم و تا تهش مصرف کنیم! خیلی می تونه به اقتصاد خانواده کمک کنه! والا!!
نکاتی برای با کلاسی
آیا دوست دارین با کلاس جلوه کنین؟ با کلاس بودن در نظر هر کس یه کلاس و متد خاص داره. اما در نظر اغلب مردم سرزمین ما ، مرم یه جای خاص دنیا خیلی با کلاس هستند، مردمی که بهشون میگیم : خارجی!. در واقع همون
آن وقت همه کارم می شود پرواز دور گنبد و هیچ نمی خواهم،
سلام؛ راستش خواسته ها زیاد است، کوچک و بزرگ ، رنگو وارنگ! اما همش یک خواسته است که اگر روا شود؛ دیگر باقی آن همه خواسته خود به خود روا می شود، من در زندگی بعدی و یا شاید در همین یکی زندگی بشوم کبوتری آزاد؛ در حیاط خانه ات و دیگر هیچ.
شب کریسمسی دَم چارلز دیکنزم گرم!
امروز صبح وقت صبحونه یه کم نشستم پای تلویزیون، دیدم فیلم " A Christmas Carol " داره پخش میشه، یهو پرت شدم تو سال هشتاد و هشت و حال و هوایی که این فیلم رو دیده بودم، اصلاً انگار اونقدری ازش گذشته بود ک
مصداق عینی!
بی چشم و رو ، بی چشم رو که میگن منظور به ایشونه. اینو بدونید فقط. و تشکر از شرکت میهن با این همه ذوق و ابتکار که تمومش رو در راه تبلیغ "کره" شون! خرج کرده ، مورد استفاده آشپزهای ماهر و لاغیر!
غولی از جنس DDOS !!!
نظرات و حضور گرم و خوب تون به روی چشمم؛ باید سعی کنید منو ببخشید، ولی من همچنان در خاموشی اجباری زندانی هستم و اونقدر اسیر شدم که بسان یک انسان دچار فراموشی شده ، روزهای خوش نه سال پیش یادم نمیاد و اص
پاشنه های سنگ پا ندیده!
وابستگی یه مقوله ی خاص و پیچیده است و به عنوان یi انسان فکر می کنم وابسته بودن به هر چیز و هر کس و هر پدیده ای باعث آسیب پذیر شدنم میشه. همین باعث میشد تا این سن سعی کنم جز مسائل معنوی و روحی به چیز ج
نوشتن از یادم رفت؛
این انتخاب من نیست، اما مجبور به پذیرش اون هستم. عمر وبلاگ نویسی م به ده سال نکشیده ، درست در نه سالگی به پایان میرسه. امیدوارم توی تموم مدتی که با من سر کردین، خوب و بدی هایی که از من دیدید رو به حلا
رستاخیز ذهن وبلاگ نویس من
تو تموم مدت این چند سال که نمی نوشتم ، درست مثل کسی که فراموشی گرفته ، خاطره ی محوی از روزهای وبلاگ نویسی در ذهنم زنده میشد و به ناگاه از یادم می رفت. حالا اما انگار ققنوسی در ذهنم بال و پر تکون میده و میگه «نارنجدونه» هنوزم نفس میکشه دختر؛پس از سال ها مرگ نارنجدونه حالا رستاخیز شده و من برمیگردم بز...
این چمدون رو کجا گذاشتم!
وقتی قرار باشه مهاجرت کشور به کشور کنی مجبوری تموم زندگیتو بچپونی تو یه چمدون مثلاً بزرگ یا شایدم چندتا چمدون بزرگ، اما نهایتش کلی چیز بزرگتر باقی میمونه که تو هیچ چمدونی جا نمیشه و مجبوری ازشون واسه